عبد المحمد آيتى

31

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

رسيد ابن عمران نامه‌اى به هلاكو نوشت كه اگر پادشاه بنده را از خليفه بخواهد ممكن است لشكر شاه را به كار آيم و آن نوشته را بر سر تيرى بست و به لشكرگاه هلاكو انداخت [ 42 ] برخى سپاهيان تير را برگرفتند و قصه عرضه داشتند . هلاكو رسولى فرستاد و ابن عمران را طلب داشت . خليفه ابن عمران را كه مردى بىمقدار بود روانهء حضرت نمود . ابن عمران به هلاكو گفت اگر شاه فرمانى دهد من سپاه او را غذا دهم . هلاكو اگرچه اين سخن بيهوده مىپنداشت شحنه‌اى در اختيار او بگذاشت . ابن عمران از مخازن غلات مردم بعقوبه و حوالى آن آگاه بود و انبارها را بگشود و مدت پانزده روز خوراك آن لشكر مهيا ساخت و اين گشايش در موقعى بود كه سپاه مغول از حيث غذا سخت در مضيقه افتاده بود و چون اين مدد رسيد بر خليفه پيروز گشت و شهر گشوده شد . پس از تسخير بغداد ابن عمران را حاكم ساخت و ابن العلقمى را زير دست او قرار داد ولى باز در اهانت با ابن العلقمى مبادرت مىنمودند و او چند روزى به هر سو تك وپوئى مىكرد تا توانست خود را خلاص سازد . پس از آن سالها بر ديوارها و درهاى خانه‌ها و مدارس و كاروانسراها با خطوط مختلف مىنوشتند « لعن اللّه من لا يلعن ابن العلقمى » . يكى از دوستان او « لا » را حذف كرده بود و او را بگرفتند و به هفتاد چوب محكوم كردند . زيرا يكى از عادات مغول اين است كه به سخن‌چين اعتماد نكنند حتى اگر از عمل او سودى برده باشند پس از حصول مقصود باز او را كيفر دهند . به فرمان ايلخان تا چهل روز در بغداد به قتل و غارت و خراب كردن خانه‌ها و محلات پرداختند آنگاه بر بقايا برحم آمد و لشكر را از قتل منع فرمود و امرا و شحنگان نصب كرد . صفى الدين عبد المؤمن كه يكى از موسيقىدانان زمان بود [ 43 ] در اين ورطهء پرشور و بلا خود را به آستان دولت هلاكو رسانيد . گويند از بامداد تا غروب آفتاب بربط نواخت و كس به او ننگريست . چون ايلخان بر حال او وقوف يافت او را پيش خواند و به الطاف خود بنواخت و مقرر داشت كه هر سال ده هزار دينار زخمه بها از درآمد بغداد به دو دهند و آن مبلغ سالها به فرزندان او پرداخت مىشد . چون مال جهان اندوخته و دشمن برانداخته گشت و شهرها و ديه‌ها سوخته گرديد فرمود تا مولانا اعظم نصير الدين روّح اللّه روحه فتحنامه‌اى نوشت و جهت بيم دادن